یک مشت گدای عرب از راه رسیدند
در میهن پر رونق ما خانه گزیدند

با روضه و با روزه در این باغ پر از گل
چون گاو دویدند و چریدند و خزیدند

با چوب و چماق و قمه و دشنه و چاقو،
سرها بشکستند و شکم ها بدریدند!

گفتند که این منطق «اسلام عزیز» است،
اینان که سیه کارتر از شمر و یزیدند،

بستند ز نفرت در دانشکده ها را،
استاد و مبارز همه در بند کشیدند،

آنگاه به صحن چمن دانش و فرهنگ،
هر جمعه، چنان گلۀ بزغاه چریدند!

با چرک و شپش لشگر جرار گدایان،
از سامره و کوفه و بیروت رسیدند،

روزیکه جوانان وطن در صف پیکار،
لبخند زنان دائفۀ مرگ چشیدند،

امروز سر افراشته در عین وقاحت،
این مرده خوران مدعی خون شهیدند!

اینک همه با غارت این مردم بدبخت،
گویی شرف گمشده را باز خریدند،

با زور و ریاکاری و دزدی و تقلب،
بر قامت دین جامۀ تزویر بریدند،

موسیقی شان، شیون مرگ است و گدایی،
این کوردلان دشمن شادی و امیدند!

کوته نظران قاصد دوران توحش،
بر سقف جهان تار خرافات تنیدند،

جز مفت خوری، مرده خوری، نوحه سرایی،
مردم هنر دیگری از شیخ ندیدند!

اکنون که سفیهان همه در مسند جاهند،
اکنون که فقیهان همه چرمنگ و پلیدند،

در میهن ما «منطق اسلام» چماق است،
دزدان همگی پیرو این دین مبین اند،

هر چند که هرگز فقها، تخم ابوجهل،
زین شعبده ها خیر نبینند و ندیدند!

منبع

ما

April 19, 2008

…و خداوند این کشور را نه از گزند دشمن حفظ کرد، نه دروغ، نه خشک‌سالی.

شاد زی

April 8, 2008

نادان باش، شاد زی.

مرد هزار چهره

March 27, 2008

امروز افتخار داشتم به لطف دوستی دقایقی از سریال آبکی «مرد هزارچهره» رو ببینم.
قدیمترها مردم به چیزای بهتری میخندیدن!
جدا از بحث کیفی سریال چیزی که بیشتر از باقی مسائل توجه من رو به خودش جلب کرد به کار بردن مکرر واژه‌ی «اشرار» بود. عبارت «آدم باید عاشق ایران باشه» خطاب به فرمانده نیروی انتظامی و بسیاری دیالوگهای حساب شده‌ی دیگه از نظر من تنها تلاشی بودن برای بازسازی وجهه‌ی نیروی انتظامی که در سالهای اخیر به ویژه بعد از اجرای طرح امنیت اجتماعی به شدت مخدوش شده. این سریال به وضوح قصد داره «نیروی انتظامی رو به خونه‌ی مردم بیاره»، قصد داره تاکید کنه کسانی که از سوی این نیرو سرکوب میشن همگی «اشرار» تشریف دارن. قصد داشت همه رو در یک ردیف قرار بده و در ذهن بیننده القا کنه هیچ فرقی بین اشرار(؟!؟)ی که اتوبوس سپاه در سیستان رو مورد حمله قرار دادن با باقی کسانی که چه در طرح امنیت اجتماعی و چه جدای از اون تحت انگ «شرارت» بازداشت و ضرب و شتم شدن وجود نداره.
شما اینطور فکر نمیکنید؟

من، به این مطلب ایمان دارم که موسیقی مورد علاقه‌ی هر کس، بدون شک، از مهمترین شاخص‌های معرف سطح درک و فهم و بینش اوست.
با دیدی مشابه می‌توان موضوع را این گونه بسط داد که موسیقی پاپ هر ملتی به جهت عامه‌پسند بودن و دارا بودن بیشترین نفوذ در عموم مردم آن کشور؛ معیار قابل اتکایی‌ست برای سنجش آنچه در مغز اکثریت آن ملت می‌گذرد!
آنچه باعث نوشتن من شد نه موسیقی پاپ فارسی لس‌آنجلسی که موج جدیدی است که ظاهرا خاستگاه‌ش در کشورهای عربی حوزه‌ی خلیج فارس به ویژه امارات متحده‌ی عربی‌ست. چیزی که آرزو می‌کنم کاش هرگز نمی‌شناختم‌ش!
اینها را بگذارید کنار موسیقی غنی سنتی و اصیل ایرانی تا ببینید ملت ما از کجا آمده است و به کجا می‌رود و مغز عامه‌ی جوانان ایران امروز با چه پر می‌شود. ببینید مردم ما چگونه فکر می‌کنند و چه می‌خواهند…

از وبلاگ یکی از رای دهندگان ِ بی‌اندازه محترم ِ شرکت کننده در انتخابات می‌خواندم که با چشم بسته و در خیال خود خطاب به آن بزرگ‌مرد اصلاح‌طلبشان، آن سید نورانی، حاج محمد آقای خاتمی می‌گفت: «دادن لیست 30 نفره در تهران که شما بهتر از هر کسی می دانستید چگونه آرا به نفع دولتیان از صندوق بیرون خواهد آمد چه توجیهی دارد؟ آیا تنها فایده این لیست کشاندن 20% از واجدین شرایط دلسوز و متعهد به اصلاحات کشور به پای صندوق های رایی نیست که از پیش می دانستیم چه کسانی از آن بیرون می آیند؟».
فکر می‌کردم که چقدر طول خواهد کشید این آدم‌ها امروزشان را دوباره فراموش کنند؟ پنج سال؟ ده سال؟ یا اصلا همین یک سال بعد در انتخابات ریاست جمهوری باز با ذوق فراوان، خنده بر لب و سرشار از باد نفخ اصلاح‌طلبی رای در صندوق نخواهند ریخت؟
آن قبل‌ها تنها سخن از جهل بود و جهل مرکب. به گمانم تغیراتی باید داد و مراتبی باید افزود.

رای نمیدهم

March 12, 2008

چند ماه پیش، وقتی شورای نگهبان و باقی اصولگرایان قسم جلاله خورده بودند که مانع تکرار مجلس ششم شوند عده‌ای نمی‌خواستید واقعیت‌ها را ببینند. زمان گذشت و سیل رد صلاحیت‌ها صدای «به اصطلاح اصلاح‌طلب‌ها» را بلند کرد. صورت‌ها خراشیدند، موها کندند، وبلاگ‌ها نوشتند، [...]مالی‌ها نمودند و التزام عملی‌شان را به ولایت مطلقه‌ی فقیه ثابت کردند. تهدید به تحریم کردند تا دست آخر لطفی شامل شد و تغیراتی حاصل. اما قسم‌ها سر جای خود بودند و اراده‌ها همچنان راسخ. مشتی ارزن ریخته‌بودند صدای مرغان را ببرند که بریدند.
ملاهای سیاه و سفید با ماموریت‌های جدید و ائتلاف‌های جدیدتر دوباره آمدند. آخر تحریم به صلاح نبود. آقا گفته بود: «مردم شرکت کنند». کسانی که سگ و گربه بودند برای حفظ کیان نظام دست به دست هم دادند.
مردم را از بازی‌ها ترساندند و بازی دادند، از بدتر شدن وضع اقتصادی و گرسنه‌تر شدن‌ها، از توسری‌های بیشتر و محدودیت‌ها گفتند. از پیشرفت قدم به قدم حرف‌زدند ولی مردم از التزام عملی به ولایت فقیه نپرسیدند. از اقلیت قدرتمند مجلس هشتم حرف زدند و مردم مجلس ششم را به یاد نیاوردند که هیچ؛ فکرشان به هفتمی هم نکشید. «مردم همیشگی» میرفتند که حماسه‌ای دیگر بیافرینند. قلب‌ها سریع‌تر می‌تپیدند، هیجان‌ها بالا زده‌بودند. همه‌چیز آماده بود تا مردم مادر دشمن را پشت و رو کنند!
کسی نپرسید «مگر وقتی همه‌تان را رد صلاحیت کردند کسی به دادتان رسید؟ اصلا چه کسی می‌توانست کاری کند؟ مگر وقتی از صندوق رای به جای کروبی احمدی‌نژاد بیرون آمد توانستید کاری کنید که فکر می‌کنید این‌بار می‌گذارند در مجلس؛ اقلیت، ولو کوچک، داشته باشید؟ فکر می‌کنید این‌بار حق‌تان خورده نمی‌شود؟ و اگر خورده شد می‌توانید شق القمر کنید؟»
کسی نپرسید «گیرم تمام کاندیداهای اصلاح طلب‌تان را به مجلس فرستادید. فرض کنیم اقلیتی مثل اقلیت مجلس هفتم تشکیل دادید. مگر اقلیت مجلس هفتم شما چه کرد؟ افتخارتان اعلمی بود و پیرموذن که دهانشان مورد عنایت است»
کسی نگفت «مجلس ششم‌تان که اکثریت بود و دولت همراهش چه کرد که اقلیت‌تان با احمدی‌نژاد کند؟»
کسی نپرسید «چطور می‌توان تغییری در این نظام داد وقتی آقایمان ولی فقیه است و نمایندگان‌مان همگی ملتزم به او»
کسی نگفت «تفاوتی هست بین احمدی‌نزادی که رای هفده میلیون پشت سر دارد و دم از هولوکاست می‌زند و محمودی که منتخب چهار نفر قد و نیم‌قد است»
شما که دیدید. شرکت کردید و به محمود هم رای ندادید ولی رای‌تان را به نام او خواندند و فیلم حضور باشکوهتان را هم توی سرتان کوبیندند و نهایتا محمود ماند و افتخار نمایندگی هفده میلیون ایرانی.
مگر شما نبودید که وعده‌ی نفت سر سفر گرفتید و تو دهنی خوردید؟
مگر شما نبودید که فکر کردید احمدی نژاد کاری به پوشش دختران و پسرانتان ندارد؟
مگر شما همان نیستید که هر روز در بالاترین حماسه خلق میکنید و زرت و زرت رای مثبت میدهید؟
کتاب نمی‌خوانیم و از پنجاه سال پیش‌مان خبر نداریم، به درک! دیروزمان را چرا به یاد نمی‌آوریم؟
به قولی: «با یک ملت باید چه کنند تا دوزاری‌شان بیفتد؟»
هر سال بازی، هر سال تحمیق، هر سال فریب.
انتخابات پشت انتخابات
حماسه پشت حماسه!!
چرا نمی‌بینید؟
پشت این حکومت با ولی‌فقیه و احمدی‌نژاد و قانون اساسی بیمارش به همین حضورها گرم است.

شمایی که رای می‌دهید چگونه می‌توانید شکایت به نهادهای بین‌المللی حفظ حقوق بشر ببرید و نسبت به اجرای احکامی چون سنگسار در کشورتان اعتراض کنید وقتی عده‌ای نماینده‌ی متحجر به عنوان حافظ قانون اساسی جمهوری اسلامی، به عنوان قانون‌گذار مجلس این کشور، به پشتوانه‌ی نمایشی که شما جزئی از آن بوده‌اید و با تظاهر به منتخب بودن از سوی شما ادعا می‌کنند «اجرای چنین احکامی با خواست خود مردم ایران صورت می‌گیرد»؟ فکر می‌کنید آن‌روز کسی از شما خواهد پرسید روز انتخابات به چه کسی رای دادید؟ خیر!
تنها اتفاقی که می‌افتد جمهوری اسلامی به اتکای مجلسی که به دروغ منتخب شما معرفی می‌شود توی دهان سازمان‌های حامی حقوق بشر خواهد زد. و این تنها مثال کوچکی است از فاجعه‌ای که ما خودمان خلق می‌کنیم.

بازیچه‌ها

March 10, 2008

سی سال گذشته. سی سالی که برای رسیدن هر کودک نابالغ سالمی به بلوغ فکری کفایت میکرد؛ آنوقت ما باید همچنان بنشینیم، استدلال کنیم، ببینیم «چرا» نباید رای داد. دلیل بیاوریم که «بازی» کدام است. چیزی که خاتمی و ابطهی و غیر و غیره ادعا می‌کنند یا نفس «القای این نکته به مردم که باید با شرکت در انتخابات بازی‌شان را بر هم زد»؟
سی سال برای هر رشدی، هر تحولی کافی بود. هر رشدی. خوشحال نمیشوم اگر ببینم استدلال من، حرف من یا نظر من کسی را با من هم‌رای ساخته. آرزوی من این بود که اگر کسی می‌نشست، فکر می‌کرد، وقت می‌گذاشت و استدلال می‌کرد و به این نتیجه می‌رسید که باید رای دهد؛ نیم ساعت بعد با دیدن نوشته‌ی من نظرش صد و هشتاد درجه عوض نمی‌شد و پنج دقیقه بعدش با خواندن چیزی دیگر به نتیجه‌ی سومی نمی‌رسید. خوشحالی من این بود که اگر مردم ِ
من را به بازی می‌دهند، بدهند ولی نه به این سادگی.
دو-سه روزی بود با خود کلنجار می‌رفتم.
مردد بودم بنویسم یا نه.
نمیدانم ارزشش را دارد یا نه.
ارزشش را دارند یا نه.
بنویسم، همانطور که می‌نوشتم و پاک می‌کردم.
می‌نوشتم که به یاد بیاورم نوشتم.
روز من روزی بود که اینقدر دروغ نمی‌گفتند. از ناآگاهی‌ها سوءاستفاده نمی‌کردند. با دیدن تاریخشان، کشورشان را می‌دیدند نه خودشان را و جیبشان.
دلم گرفته‌ست از این «مردم همیشگی»